
ظرف چند دقيقه 90 فروند کشتي جنگي از جمله 3 رزم ناو ، 7 ناوشکن و 16 ناو اژدرافکن براساس يک طرح که 2 سال پيش و هنگام اشغال فرانسه توسط آلمان نازي طراحي شده بود، توسط ملوانان اين ناوگان منفجر و نابود مي شوند.
تنها 5 فروند زيردريايي زمان کافي براي ترک بندر تولون را قبل از رسيدن نيروهاي آلماني داشتند.
سه فروند از زيردريايي ها عازم آفريقاي شمالي شده ، يک فروند توسط کارکنانش در خروجي بندر منفجر مي شود و آخرين زيردريايي به اسپانيا که يک کشور بي طرف در جنگ جهاني دوم بود، مي رود.
آدميرال ژان دو لابورد ، فرمانده ناوگان دريايي فرانسه هنگامي که بامداد آن روز از ورود نيروهاي آلماني به بندر تولون در جنوب فرانسه در ساحل درياي مديترانه آگاه مي شود ، دستور نابودي ناوگان را مي دهد.
زره پوش هاي آلماني پس از ورود به بندر تولون در خيابان ها و کوچه هاي بندر راه خود را گم مي کنند و موفق نمي شوند قبل از نابود کردن ناوگان مانع اين اقدام شده و ناوگان فرانسه را به چنگ بياورند.
آدميرال ژان دو لابورد مانند بسياري از همتايانش با نابود کردن ناوگان درياي فرانسه تصور مي کرد شرافتش را حفظ کرده است و ناوگان فرانسه نه به خدمت اشغالگر آلماني و نه بريتانيا دشمن سنتي که اکنون متحد فرانسه در جنگ بود ، درآمده است.
در لندن ، ژنرال دوگل ، رئيس فرانسه آزاد از اين که آدميرال لابورد با ناوگانش به آفريقاي شمالي که در آن زمان در اختيار متفقين بود ، فرار نکرده است او را مورد نکوهش قرار داد.
در شهر ويشي ، حکومت مارشال پتن که با نيروهاي اشغالگر آلمان نازي همکاري مي کرد با نابودي ناوگان دريايي فرانسه آخرين برگ برنده خود را در مقابل آلمان ها و افکار عمومي از دست داد.
با توجه به اين که نيروهاي آلماني ساير مناطق فرانسه که تا آن زمان تصرف نشده بود را اشغال کرده بودند و مستعمرات آفريقاي شمالي توسط متفقين تصرف شده بود ، حکومت ويشي به صورت يک مترسک در دستان آلمان اشغالگر درآمد.
به اين ترتيب ، در روز 27 نوامبر سال 1942 ميلادي ناوگان دريايي فرانسه که تا آن زمان دست نخورده مانده و به تصرف آلمان نازي درنيامده بود به دستور آدميرال ژان دو لابورد ، فرمانده ناوگان توسط ملوانان در بندر تولون نابود مي شود تا نيروهاي آلمان نازي نتوانند آن را به چنگ آورند.
پس از خاتمه جنگ ، آدميرال ژان دو لابورد براي اين که با ناو هايش به آفريقاي شمالي فرار نکرده بود توسط يک دادگاه نظامي به مرگ محکوم شد.
حکم مجازات مرگ او به مجازات زندان تبديل گرديد و در سال 1957 ميلادي مورد عفو قرار گرفت و از زندان آزاد شد.

پس از كشف قاره آمريكا توسط كريستف كلمب ، اسپانيايي ها نخست در جزاير آنتيل مستقر شدند. در سال 1518 ميلادي هرنان كورتز ، يك اشرافزاده ماجراجو اهل كاستيل اسپانيا در راس يك گروه كوچك از سربازان اسپانيايي جزيره کوبا را ترك كرد و به قصد اشغال مكزيك روانه آن سرزمين شد.
سرخ پوستان مكزيك با مشاهده چهره ريش دار اسپانيايي ها ، زره ها ، سلاح هاي آتشين و اسب هاي آنها مات و مبهوت شدند.اين مساله به سود كورتز تمام شد زيرا سرخپوستان آزتك بر اساس يك اسطوره قديمي خود به خدايي به نام "كتزالكوالت" معتقد بودند كه روزي به قصد فتح سرزمين هاي جديد خاك آزتك ها را ترك كرده بود و بايد با بازماندگان خود با هيبت جديدي بازمي گشت.
موكتزوما دوم امپراتور آزتك هاجرات نكرد مانع ورود هرنان كورتز به پايتخت باشكوهش تنوكتيتلان (مكزيكو كنوني) شود.
كورتز به آساني شهر را تصرف كرد اما به زودي ناگزير شد براي مقابله با ورود يك رقيب به نواحي ساحلي بازگردد. وي اختيار شهر و مراقبت از امپراتور را به يكي از معاونان خود به نام« پدرو دو آلوارو» سپرد. اما پدرو دو آلوارو فرد مناسبي براي اين مقام نبود و به بهانه يك توطئه وارد معبد اصلي آزتك ها شد و تمام راهبان و حاضران در معبد را قتل عام كرد.
آزتك ها دست به شورش زدند، در اين ميان موكتزوما در سلولش توسط نگهبانان اسپانيايي به قتل رسيد، با مرگ وي برادرزاده اش كوئوهتموك امپراتور شد و رهبري شورش را در دست گرفت.
هرنان كورتز پس از اطلاع از شورش آزتك ها به سرعت بازگشت ، اما متوجه شد اوضاع تنوكتيتلان غيرقابل كنترل است بنابراين دستور عقب نشيني سربازان خود را صادر كرد.
كورتز به همراه 500 سرباز اسپانيايي تصميم گرفت به سرعت پايتخت امپراتوري آزتك را در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي ترك كند. مردم پل هايي كه عبور از مرداب هاي پيرامون شهر را امكان پذير مي ساخت قطع كردند و نيمي از سربازان اسپانيايي را به قتل رساندند ، بقيه آنها به همراه كورتز موفق به فرار شدند.
اما كورتز با سماجت بقيه افرادش و متحدان سرخپوست خود را بازسازي كرد و شهر را به محاصره درآورد. پس از 75 روز محاصره شهر تنوكتيتلان و همراه آن امپراتوري آزتك سقوط كرد.
اسپانيايي ها شهر تنوكتيتلان را ويران كردند و در محل آن شهر مكزيكوكه نام آن برگرفته از نام يك قبيله محلي بود را بنا كردند. مقاومت آزتك ها با دستگيري كوئوهتموك در 13 اوت سال 1521 ميلادي خاتمه يافت.
كورتز امپراتور كوئوهتموك را به دست جلادان سپرد و پس از ساعت ها شكنجه طاقت فرسا ،آخرين امپراتور آزتك جان سپرد.
به اين ترتيب در شب 30 ژوئن سال 1520 ميلادي آزتك ها موفق شدند اشغالگران اسپانيايي را از شهر تنوكتيتلانبيرون برانند. اما اين اقدام سرآغاز سقوط امپراتوري آزتك شد و از آن پس كابوس طولاني آزتك ها تا زمان نابودي تمدن آزتك ادامه يافت.
فتح امپراتوري آزتك و كشور كنوني مكزيك توسط هرنان كورتز عواقب شومي براي بقيه تمدن هاي كهن قاره آمريكا داشت ، از جمله مي توان به نابودي امپراتوري و تمدن اينكاها و فتح كشوركنوني پرو توسط فرانسيسكو پيزارو اشاره كرد.

پيزارو با فرد ديگري به نام ديهگو آلماگرو که شخصيتي مشابه داشت شريک شد و به اکتشاف ساحل غربي آمريکاي جنوبي پرداخت.
آنها پس از مدتي براي کشف سرزمين هاي جديد از حمايت شارل کن ، امپراتور اسپانيا برخوردار شدند و دستور يافتند امپراتوري قوم اينکا در قلب کوهستان هاي آند را تصرف کنند.
به اين ترتيب بود که پيزارو و آلماگرو با 183 ماجراجوي ديگر اسپانيايي و 37 راس اسب در ساحل شمالي پرو از کشتي پياده شدند.اين گروه کوچک به قصد ديدار با امپراتور قوم اينکا راه کوههاي آند را در پيش گرفتند.
در راه ، پيزارو از وجود معادن غني طلا و نقره در اين سرزمين آگاه گرديد و در عين حال مطلع شد ميان آتاهوآلپا امپراتور اينکا و بردارش هواسکار اختلاف به وجود آمده و هواسکار دست به شورش زده است.
پيزارو حيله گر از رقابت دو برادر سود جست و پيشنهاد ميانجي گري داد.او از آتاهوآلپا دعوت کرد براي پايان يافتن اين اختلاف در منطقه کاخامارکا به ديدارش بيايد.
در روز 16 نوامبر سال 1532 ميلادي ، آتاهوآلپا با همراهان خود وارد منطقه کاخامارکا شد.به محض ورود ، کشيش اسپانيايي به دستور پيزارو به سوي آتاهوآلپا مي رود و با نشان دادن صليب از او مي خواهد که مسيحي شود.
امپراتور از همه جا بي خبر صليب را پس مي زند ، در اين هنگام کشيش به سبک انگيزاسيون به سوي پيزارو برگشته و مي گويد: تو آمرزيده مي شوي.
با دادن اين علامت ، سواران اسپانيايي که در پشت خانه ها پنهان شده بودند به آتاهوآلپا يورش مي آورند و ساير اسپانيايي ها با توپ و سلاح آتشين بوميان اينکا را قتل عام مي کنند.هزاران بومي اينکا در آن روز به قتل مي رسند.
به اين ترتيب در روز 16 نوامبر سال 1532 ميلادي ، فرانسيسکو پيزارو ناجوانمردانه آتاهوآلپا امپراتور اينکا را به اسارت درمي آورد.در جريان ماه ها اسارت ، اتباع امپراتور براي نجات او محموله هاي طلا و نقره را براي پيزارو به همراه مي آورند که ارزش آنها معادل بيش از 5.4 ميليون دوکات اسپانيايي بود.
پيزارو پس از دريافت خونبها ، آتاهوآلپا را در دادگاه انگيزاسيون محاکمه مي کند و در پايان آتاهوآلپا محکوم به زنده سوختن در آتش مي شود.
اما پيزارو که شايد براي نخستين بار اندکي رحم نشان مي دهد به بريدن سر امپراتور در سلولش اکتفا مي کند و يا به روايت ديگر او را خفه مي كند.
دژخيمان پيزارو در روز 29 اوت سال 1533 ميلادي سر آتاهوآلپا را در سلولش از بدن جدا مي کنند و امپراتوري اينکا که قرن ها بر سلسله جبال آند فرمان مي راند و يک تمدن درخشان را ايجاد کرده بود ، سرنگون مي شود.

اين کشور جديد در جزاير آنتيل بزرگ در درياي کاراييب و در غرب جزيره هيسپانيولا واقع شده است.
نام هاييتي برگرفته از ساکنين اوليه آن سرخپوستان تاينوس از شاخه آراواکس ها است.
اين سرخپوستان پس از استعمار توسط اروپايي ها به شکل غم انگيزي به دليل کار اجباري ، سرکوب و بيماري هاي سوغات اروپا منقرض شدند.
نخستين برده هاي سياهپوست از سال 1502 ميلادي جايگزين سرخپوستان در مزارع ، معادن و خانه ها مي شوند. فرانسوي ها در قرن هفدهم اسپانيايي ها را از اين بخش از جزاير آنتيل بيرون رانده و اين جزاير را متصرف مي شوند.
اين مستعمره به دليل مزارع نيشکر و تعداد زياد بردگان سياهپوست يکي از غني ترين مستعمرات ماورا البحار فرانسه محسوب مي شد.
درآستانه انقلاب فرانسه ، اين مستعره داراي 600 هزار جمعيت بود که 500 هزار نفر از آنها را بردگان سياهپوست تشکيل مي دادند.اما بخش اسپانيايي جزيره ، به نام سن دومينگو از رونق برخوردار نبود و به زحمت چند ده هزار جمعيت داشت.
انقلاب فرانسه ، سرنوشت اين جزيره را دگرگون مي سازد. در روز 15 مه سال 1791 در پاريس ، مجمع ملي به رنگين پوستان آزاد اين جزيره حق راي داده و حقوق يکساني براي آنها به عنوان مردان آزاد قايل مي شود که البته اين مساله شامل برده ها نمي شد.
در شب 22 اوت سال 1791 ميلادي «بردگان قهوه اي» (برده هاي فراري از مزارع که به جنگل ها پناه برده بودند) در يک مراسم وودو (جادوي سياه) به رهبري بوکمان جادوگر وودو شرکت مي کنند.
اين سرآغاز يک جنگ مرگبار و طولاني بود که سرانجام به استقلال اين مستعمره منجر گرديد.به زودي دامنه شورش بالاگرفت و مردي به نام فرانسوا توسن ملقب به توسن لوورتور رهبري شورشيان را به عهده مي گيرد.
پس از به قدرت رسيدن ناپلئون ، او تصميم مي گيرد ، بار ديگر کنترل فرانسه بر اين مستعمره را برقرار و شورش را سرکوب کند.
در فوريه سال 1802 ميلادي 23000 سرباز فرانسوي با 36 فروند کشتي جنگي به جزيره رسيده و در کاپ فرانسه پياده مي شوند.ژنرال لوکلر ، شوهر خواهر ناپلئون فرماندهي اين سپاه را به عهده داشت.
در روز 7 ژوئن سال 1802 ميلادي ، ژنرال لوکلر از توسن لوورتور دعوت مي کند تا براي مذاکره به شهر سن دومينگو بيايد.اما به محض ورود توسن ، لوکلر او را دستگير و به همراه اعضاي خانواده اش به فرانسه مي فرستد.
توسن لوورتور در روز 7 آوريل 1803 ميلادي در زندان قلعه ژوکس بر اثر رنج فراوان مي ميرد.
پس از تبعيد لووتور دامنه شورش بالا مي گيرد و تب زرد نيز به کمک استقلال طلبان آمده و ده ها هزار سرباز فرانسوي را قتل عام مي کند. يک بيماري که سياهپوستان در مقابل آن مصونيت داشتند.
پادگان هاي فرانسوي يکي پس ازديگري به دست استقلال طلبان تصرف مي شوند و سرانجام باقيمانده سپاه فرانسه در شهر سن دومينگو تسليم مي گردد.
به اين ترتيب در روز 18 نوامبر سال 1803 ميلادي ، بازمانده سپاه فرانسه تسليم استقلال طلبان سياهپوست شده و کشور هاييتي تاسيس مي شود.هاييتي نخستين مستعمره سياهپوست نشين بود که توانست از چنگال استعمار رهايي يافته و به يک کشور مستقل تبديل شود.

خواهر و شوهرخواهر شاه دانمارک «سون ريش دوشاخ» در ميان قربانيان اين كشتار بودند.
«سون ريش دوشاخ» يک رهبر هراسناک وايکينگ بود که در چندين جنگ آلمان ها و نروژي ها را به سختي شکست داده بود.
او در پاسخ به قتل عام دانمارکي ها تصميم به فتح انگلستان مي گيرد.
وايکينگ ها قومي دريانورد و جنگجو بودند که حتي نام آنها بر بدن ساکنان آن روزگار اروپا لرزه مي انداخت.
«سون ريش دوشاخ» قلمروي خود در دانمارک را به پسر بزرگش «هارالد» مي سپارد و خود به همراه پسر دومش کنوت و سربازان هراس آورش سوار بر کشتي ها به سوي سواحل جزيره انگلستان حرکت مي کند.
اتيلريد دوم ، شاه آنگلوساکسون که به آساني دانمارکي هاي بي دفاع ساکن در سرزمين هايش را قتل عام کرده بود ، قادر به جلوگيري از حمله «سون ريش دوشاخ» نبود.
رهبر وايکينگ با کشتي هايش رودخانه تايمز را پيموده و کانتربري را تصرف مي کند.
اتيلريد دوم دست به خطايي ديگر زد و براي اينکه «سون ريش دوشاخ» را متقاعد به بازگشت کند زمين هاي دانمارکي هايي که قتل عام کرده بود و مبلغي را به عنوان غرامت و خراج به او پيشنهاد مي کند.
اين پيشنهاد موجب خشم بيشتر «سون ريش دوشاخ» مي شود و او به پيشروي خود ادامه مي دهد. او در سر راه خود همه آنگلوساکسون ها را کشته و خانه ها و مزارع را به آتش مي کشد.اتيلريد ناگزير مي شود به منطقه نرماندي در فرانسه فرار کند.
«سون ريش دوشاخ» در جريان فتح انگلستان به دليل نامشخصي مي ميرد و پسرش کنوت به دانمارک بازمي گردد.
کنوت قبل از بازگشت دستور بريدن بيني ، گوش ها و دست هاي اسيران آنگلوساکسون را مي دهد. مدتي بعد ، بار ديگر کنوت با سربازان وايکينگ به انگلستان بازمي گردد.
او در روز 18 اکتبر سال 1016 ميلادي ادموند آيرونسايد پسر اتيلريد دوم را در آشينگدون در اسکس شکست مي دهد. اشراف ساکسون چاره اي نداشتند که فاتح را بر تخت سلطنت بنشانند.
کنوت پس از فتح انگلستان ، رفتاري سياستمدارانه را درپيش گرفته و با فاتحان و شکست خوردگان به طور يکسان برخورد مي کند.او حتي با «اما» بيوه اتيلريد دوم ازدواج مي کند.
کنوت يک امپراتوري آنگلو - اسکانديناو تشکيل مي دهد که شامل انگلستان ، اسکاتلند ، دانمارک و نروژ بود.
به اين ترتيب ، در روز 13 نوامبر سال 1002 ميلادي اتيلريد دوم ، شاه آنگلوساکسون با سربازانش دانمارکي هايي که در زمين هايش سکونت داشتند را قتل عام مي کند.
اين كشتار در تاريخ «كشتار سنت برايس» نام مي گيرد. كشتار سنت برايس ، موجب مي شود تا «سون ريش دوشاخ» شاه هراس آور دانمارک و جنگجوي وايکينگ براي انتقام جويي تصميم به فتح انگلستان بگيرد.
پس از مرگ «سون ريش دوشاخ» و چند سال جنگ ، کنوت پسرش بر تخت سلطنت انگلستان نشسته و يک امپراتوري آنگلو - اسکانديناو را ايجاد مي کند.

در شهر کوچک توريستي راپالو در نزديکي بندر جنوا ، بين 2 کشور توافق مي شود، ايتاليا شهر زارا در ساحل دالماسي را به خاک خود منضم کرده و شهر فيومه ديگر شهر ساحل دالماسي (ريجکا امروزي در کشور کرواسي) به يک کشور مستقل تبديل گردد.
اين توافق دوجانبه نخستين ضربه به پيمان هاي صلح که چند ماه قبل از اين تاريخ به طور قطعي به جنگ جهاني اول خاتمه داده بودند را وارد مي کند.اين توافق نشاندهنده ظهور دوباره ملي گرايي افراطي بود.
پس از خاتمه جنگ جهاني اول 1914 تا 1918 ميلادي ، ايتاليا خواستار سرزمين هايي شد که در سال 1915 ميلادي در لندن به ازاي ورود ايتاليا در جنگ در صفوف متفقين به اين کشور وعده داده شده بود.
اين سرزمين ها در خاتمه جنگ به کشور تازه تاسيس پادشاهي يوگسلاوي که از تجزيه امپراتوري اتريش - مجارستان به وجود آمده بود ، تعلق يافت.
در شب 11 و 12 سپتامبر سال 1919 ميلادي ، گابريله آنونزيو، شاعر ملي گراي ايتاليايي به همراه 287 نفر داوطلب شهر فيومه ايتاليايي زبان که متعلق به يوگسلاوي بود را تصرف کرد.
او در روز قبل از آن در نامه اي خطاب به بنيتو موسوليني که در آن زمان مدير روزنامه «گازتادل پوپولو» بود ، نوشت:«رفيق عزيز ، بازي شروع شد ، من فردا مسلحانه فيومه را اشغال مي کنم».
گابريله آنونزيو مدت 18 ماه يک ديکتاتوري شخصي را در فيومه برقرار ساخت و تا آنجا پيش رفت که به ايتاليا اعلان جنگ داد.
پيمان راپالو به طور موقت به اختلافات مرزي ايتاليا و يوگسلاوي پايان داد. اما زمينه براي ظهور ملي گرايان افراطي آماده شده بود.
به اين ترتيب در روز 12 نوامبر سال 1920 ميلادي ايتاليا و يوگسلاوي به مناقشه مرزي خود براساس پيمان راپالو موقتا خاتمه دادند.
اما ، اين مقدمه اي براي ظهور ملي گرايان افراطي بود. آنها در انديشه انتقام بودند. بنيتو موسوليني به عنوان يک فرصت طلب ماهر توانست از اين موقعيت سود جسته و در سال 1922ميلادي قدرت را به دست گرفته و حکومت فاشيستي را در ايتاليا برقرار کند.

اين مرد که حدود 45 سال سن داشت در مجموع 34 سال از زندگي خود را در زندان سپري کرده بود.
او از سال 1669 تا 1681 ميلادي در قلعه پينيرول سپس تا سال 1687 ميلادي در قلعه اگزيل ، آنگاه تا سال 1698 ميلادي در قلعه سنت مارگريت و سرانجام تا هنگام مرگش در زندان باستيل پاريس محبوس بود. در تمام اين مدت ، شخصي به نام آقاي سن مارس زندانبان او بود.
هشت سال پس از مرگ مرد ماسک آهنين، پرنسس پالاتين ، زن برادر پادشاه فرانسه ادعا مي کند او يک لرد انگليسي بود که عليه فرانسه توطئه مي کرد.
از آن پس ، افسانه و ادبيات به شخصيت او پرداخته و او را تحت نام « مردي با ماسک آهنين» به شهرت مي رسانند.
در واقعيت اين مرد ناشناس که هرگز فردي چهره اش را نديده بود يک ماسک از جنس مخمل به چهره داشت و نه يک ماسک آهنين و گفته مي شد به دستور لويي چهاردهم پادشاه فرانسه او محکوم بود همواره حتي هنگام خواب ماسک را به چهره داشته باشد. سن مارس در طول 34 سال همواره مراقب اجراي اين دستور لويي چهاردهم بود.
درباره هويت اين زنداني فرضيه هاي زيادي وجود دارند. آيا همان گونه که ولتر ادعا کرده بود ، او برادر دوقلوي لويي چهاردهم بود؟ يا براساس برخي شايعات فرزند نامشروع پادشاه فرانسه بود؟ يا اينکه دوک دوبوفور ، کنت دو ورماندوا يا فوکه ، خزانه دار مغضوب شاه بود؟ آيا او...؟.
به اين ترتيب ، در روز 19 نوامبر سال 1703 ميلادي ، در زمان سلطنت لويي چهاردهم يک زنداني مرموز که همواره يک ماسک به چهره داشت و در تاريخ به مردي با ماسک آهنين شهرت دارد در زندان باستيل مي ميرد.
هرگز راز هويت اين مرد نگون بخت که مدت 34 سال از زندگي کوتاه خود زنداني بود و همواره يک ماسک بر چهره داشت فاش نشد.
الکساندر دوما ، نويسنده برجسته با قلم توانايش در کتاب ويکنت دو براژولون فرضيه يک برادر دوقلوي لويي چهاردهم را زنده کرد که 8 ساعت پس از او متولد شده بود و براي مصالح سلطنت فرانسه دچار اين سرنوشت شوم گرديد.

در جبهه ها ، فرياد «آتش بس» از هر سو به گوش مي رسيد. پس از چهار سال فرانسوي ها و بريتانيايي ها مي توانستند در چهره آلماني ها نگاه کنند ، بي آنکه دست به اسلحه شوند.
جنگ خونين 4 ساله که «جنگ بزرگ» نام گرفت و بعدها «جنگ جهاني اول» ناميده شد ، خاتمه يافته بود.
جنگي که 8 ميليون کشته و 6 ميليون معلول در جبهه ها برجاي گذاشته بود. بازماندگان اين جنگ خونين مي خواستند به خود تلقين کنند جنگي که خاتمه مي پذيرد ، آخرين جنگ تاريخ خواهد بود.
پس از شکست ضدحمله آلماني ها در ژوييه 1918 ميلادي ، آنها متوجه شدند که ديگر هيچ اميدي به پيروزي نيست.
با ورود ايالات متحده به صحنه جنگ توازن قوا به سود بريتانيا و فرانسه برهم خورده بود.
علي رغم ورود ديرهنگام ايالات متحده به جنگ ، حضور 4 ميليون سرباز آمريکايي که به کمک ارتش هاي فرانسه و بريتانيا آمده بودند ، آلمان را با واقعيت تلخ شکست مواجه ساخت.
در اوايل اکتبر سال 1918 ميلادي ، ويلهلم دوم ، امپراتور آلمان که واقعيت شکست را دريافته بود پرنس ماکس دوباد ، يک فرد ميانه رو را به مقام صدراعظمي منصوب کرد.
او اميدوار بود پرنس ماکس دوباد بتواند با شرايط مناسبي پيمان صلح متفقين را امضا کند. اما پرنس ماکس دوباد فرد مناسبي براي اين دوران پرآشوب نبود.
صدراعظم جديد آلمان با وودرو ويلسون ، رئيس جمهور ايالات متحده تماس گرفت اما او هرگونه مذاکره با امپراتور آلمان و نيز نظاميان را رد کرد.
ويلهلم دوم که راه چاره اي نداشت از مارشال لودندورف ،فرمانده کل ارتش هاي آلمان و مرد قدرتمند آلمان خواست از مقام خود استعفا دهد.
درپي استعفاي لودندروف و ضعف قدرت مرکزي ، آلمان دچار هرج و مرج و جنگ داخلي شد.
در روز 3 نوامبر ، در بندر کيل آلمان ، ملوانان نيروي دريايي از رفتن به جبهه جنگ خودداري کردند و دست به شورش زدند. آنها به همراه کارگران بندر کيل را اشغال کردند. دامنه شورش به شهرهاي هانوفر ، کلن و برانشويک گسترش يافت.
در روز 7 نوامبر ، کورت ايسنر ، يک سوسياليست انقلابي در شهر مونيخ پادشاه باوير را برکنار کرده و يک شوراي کارگري را مستقر کرد. باوير تهديد کرد از امپراتوري آلمان جدا مي شود!.
در اين ميان ، متحدان آلمان يکي پس از ديگري دست از نبرد کشيده و پيمان هاي تسليم را امضا مي کنند.
در روز 9 نوامبر ، يک گروه از انقلابي هاي مارکسيست - لنينيست مسلح وارد برلين مي شود و درگيري هاي خونيني در پايتخت آلمان رخ مي دهد.
پرنس ماکس دوباد به امپراتور ويلهلم دوم که در کاخ سلطنتي (سپا) بود تلفن زده و مي گويد: «براي نجات آلمان از جنگ داخلي ، کناره گيري شما از سلطنت ضرورت دارد».
ويلهلم دوم از سلطنت استعفا داده و به هلند مي رود. شش فرزند پسرش سوگند ياد مي کنند در هيچ شرايطي ادعاي سلطنت نداشته باشند.
در همان روز پرنس ماکس دوباد از صدراعظمي استعفا داده و جاي خود را به فريدريش ابرت رهبر سوسيال دموکرات مي دهد.
ماتياس ارزبرگر ، يک غيرنظامي وظيفه دشوار مذاکرات در مورد تسليم را عهده دار مي شود.
به اين ترتيب ، در روز 11 نوامبر سال 1918 ميلادي در ساعت 11 صبح در سراسر فرانسه ناقوس کليساها به صدا در مي آيند. همين وضع در بريتانيا رخ مي دهد.
در ساعت 5 و 15 دقيقه صبح همان روز ، نماينده دولت آلمان در واگن قطار اختصاصي مارشال فوش ، فرمانده کل ارتش فرانسه در جنگل کومپيني پيمان تسليم را امضا کرده بود. جنگ خونين 4 ساله خاتمه يافته بود.جنگي که ميليون ها نفر در جبهه هاي آن کشته و معلول شده بودند.
جنگي که علاوه بر ميليون ها قرباني موجب تغييرات مهم ژئوپليتيک در اروپا شد و 4 امپراتوري بزرگ آن دوره اروپا: روسيه ، عثماني ، اتريش و آلمان ، فروپاشيدند و رژيم آنها به جمهوري تغيير پيدا کرد.
نقشه سياسي اروپا به کلي تغيير مي کند.
همه اميدوار بودند «جنگ بزرگ» آخرين جنگ بزرگ تاريخ باشد ، يک اميد عبث!

پس از اينکه واسکودوگاما ، دريانورد پرتغالي از طريق دماغه اميدنيک قاره آفريقا را دور زد و توانست به هندوستان برسد ، راه پرتغال براي دستيابي به هندوستان و جزاير و بنادر اقيانوس هند هموار شد.
اکنون زمان آن بود که پرتغالي ها بتوانند با تجارت ادويه به گسترش امپراتوري استعماري خود بپردازند.
آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي با يک ناوگان جنگي بنادر استراتژيک زيادي در اقيانوس هند از جزاير هرمز در دهانه خليج فارس تا مالاکا را تصرف کرد.
فتح شهر و بندر گوا در ساحل غربي هندوستان براي تجارت پرتغال ميان شبه جزيره عربستان و آسياي جنوب شرقي حياتي بود.
آلفونس دو آلبوکرک با ناوگان جنگي خود شهر و بندر گوا را تصرف کرد و اين بندر به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در اقيانوس هند تبديل شد.
هر چند ، پس از گذشت سال ها ، پرتغالي ها بسياري از بنادري که تصرف کرده بودند را از دست دادند.از جمله جزيره هرمز که در زمان شاه عباس ، پادشاه صفوي با بيرون راندن پرتغالي ها بار ديگر به خاک ايران منضم شد.
اما بندر گوا تا سال 1961 ميلادي در تصرف پرتغالي ها باقي ماند و در آن زمان نيز سالازار ، ديکتاتور پرتغال حاضر به باز پس دادن بندر و شهر گوا به کشور مستقل هند نبود.
به اين ترتيب ، در روز 25 نوامبر سال 1510 ميلادي آلفونس دو آلبوکرک ، دريانورد و ماجراجوي پرتغالي با يک ناوگان جنگي شهر و بندر گوا در ساحل غربي هندوستان را تصرف کرد.
بندر گوا به مرکز امپراتوري استعماري پرتغال در اقيانوس هند تبديل شد و تا سال 1961 ميلادي در اشغال پرتغالي ها باقي ماند.
سرانجام جواهر لعل نهرو ، نخست وزير هند توانست با توسل به زور ولي بدون خونريزي بندر گوا را بازپس بگيرد و به تسلط اروپايي ها در شبه جزيره هند خاتمه دهد.

از سال 1616 ميلادى ، حكومت واقعى امپراتورى كشور آفتاب تابان در دست خانواده توكوگاوا بود.اعضاى اين خانواده نسل در نسل وظيفه شوگون را به عهده داشتند.
در حالى كه امپراتورى جنبه اى نمادين با ويژگى مذهبى داشت خانواده توكوگاوا كشور را در يك انزواى كامل سياسى نگه داشته و ساختارهاى فئودالى را حفظ كرده بودند.
تا اينكه ورود يك ناوگان جنگى آمريكايى در سال 1853 ميلادى توجه ژاپن را به دنياى خارج معطوف كرد و موجب جنگ هاى خشونت بارى ميان سنت گرايان و تجددطلبان گرديد.
موتسوهيتو در روز 3 نوامبر سال 1852 ميلادى متولد شده بود.او در سن 15 سالگى به عنوان صدوبيست ودومين امپراتور ژاپن بر تخت سلطنت نشست.
موتسوهيتو لقب ميجى را برگزيد و در روز 8 نوامبر سال 1867 ميلادى يوشينيبو ، آخرين شوگون را بركنار كرد و قدرت كامل را در دست گرفت.
او اقامتگاه رسمى اش در شهر كيوتو (در زبان ژاپنى به مفهوم شهر پايتخت) را به شهر ادو كه از سال 1603 ميلادى مركز حكومتى بود ، منتقل كرد.پايتخت جديد نام توكيو (پايتخت شرقي) را يافت.
موتسوهيتو آيين شينتوئيسم را آيين ملى خواند و بودايى ها كه در دوران شوگون ها از نفوذ بسيارى برخوردار بودند ناگزير شدند در مقابل آيين و ارزش هاى جديد ميهن پرستانه تسليم شوند.
در جريان چند سال ، ژاپن ساختار فئودالى را رها كرده و تلاش مى كند به يك كشور پيشرفته تبديل شود.
در سال 1871 ميلادى امپراتورى ميجى رسما سلسله مراتب طبقاتى شوگون ها را ملغى مى كند.
سامورايى ها كه ناگزير بودند پسر بعد از پدر در خدمت ارباب خود براساس اصل شرافت «بوشيدو» باشند ، به خدمت امپراتور درآمده يا به كسب و كار پرداختند.
در سال 1872 ميلادى ، نخستين خط آهن ژاپن فعاليتش را آغاز مى كند.
موتسوهيتو بدون آنكه علاقه اى به غربى ها داشته باشد هر چيزى كه براى كشورش مفيد تشخيص مى داد را از غربى ها اقتباس مى كرد.او خدمت نظام را برقرار كرده و يك ارتش مدرن را با الگو گرفتن از آلمان ها تاسيس مى كند.
در سال 1905 ميلادى ، كشور كوچك و جزيره اى ژاپن در جنگ خاور دور امپراتورى روسيه تزارى را شكست مى دهد.خبر اين شكست در سراسر جهان مى پيچد و حتى سرآغاز انقلاب هايى نه تنها در روسيه بلكه در ساير كشورهاى جهان مى شود.
موتسوهيتو پس از 45 سال سلطنت در روز 30 ژوييه سال 1912 ميلادى دارفانى را وداع مى كند.او در جريان سلطنتش ، ژاپن را چندين قرن به جلو مى راند.
به اين ترتيب ، در روز 9 نوامبر سال 1867 ميلادى دوره ميجى براساس لقب امپراتور موتسوهيتو در ژاپن آغاز مى شود.لقب ميجى به مفهوم روشنايى شايسته دوران سلطنت اين امپراتور است.
او با اقدامات خود ژاپن را با يك جهش از دوره قرون وسطى به عصر مدرن صنعتى رهنمون مى كند.كشور آفتاب تابان نخستين كشور آسيايى بود كه به يك كشور پيشرفته صنعتى جهان تبديل شد.

نيروهاي آمريکايي و بريتانيايي هنگام ورود به کازابلانکا در مراکش و شهر الجزيره با مقاومت سرسختانه قواي نظامي فرانسه ويشي مواجه شدند.
نيروهاي متفقين بيم داشتند در صورت ادامه مقاومت متحد سابقشان ، قواي آلمان نازي به منطقه هجوم آورده و آنها را به دريا بريزد.
بر حسب تصادف ، هنگام پياده شدن قواي متفقين در الجزيره ، درياسالار دارلان ، معاون و جانشين مارشال پتن ، رئيس حکومت ويشي براي ديدار از پسر بيمارش در الجزيره به سر مي برد.
او بود که فرمان مقاومت در مقابل متفقين را صادر کرده بود.اما با فشار حملات متفقين ، دارلان ناگزير فرمان تسليم شهر الجزيره را امضا مي کند و نبردها متوقف مي شوند.
علي رغم ارتباط نزديک دارلان با آلماني ها ، روزولت ، رئيس جمهور آمريکا او را به عنوان «کميسر عالي براي آفريقاي شمالي» تعيين مي کند.
اين انتصاب با نارضايتي زيادي در بريتانيا و در ميان نيروهاي مقاومت ملي فرانسه مواجه مي شود.اما دارلان در 24 دسامبر 1942 ميلادي توسط يک جوان عضو نيروهاي مقاومت ملي فرانسه به قتل مي رسد.
هيتلر پس از اشغال آفريقاي شمالي توسط متفقين ، مفاد قرارداد تسليم فرانسه که در 22 ژوئن سال 1940 ميلادي با مارشال پتن امضا شده بود را نقض کرده و مناطق آزاد فرانسه را اشغال مي کند.
متفقين پس از اينکه الجزيره و کازابلانکا را تصرف کردند به سرعت ساير مناطق مراکش و الجزاير را اشغال مي کنند.هم زمان ، در بيابان ليبي ژنرال انگليسي ، مونتگمري، ارتش آفريقايي آلمان به فرماندهي مارشال رومل را وادار به عقب نشيني مي کند.
آلماني ها و ايتاليايي ها چاره ديگري ندارند تا به منطقه بيزرت در تونس عقب نشيني کنند.اين نخستين عقب نشيني ارتش نازي از زمان آغاز جنگ جهاني دوم محسوب مي شد.
به اين ترتيب در روز 8 نوامبر سال 1942 ميلادي نيروهاي آمريکا و بريتانيا در آفريقاي شمالي پياده مي شوند.پيشروي اين نيروها موجب نخستين شکست هاي ارتش آلمان نازي از آغاز جنگ جهاني دوم مي شود.
در ژانويه سال 1943 ميلادي روزولت ، رئيس جمهور آمريکا و چرچيل ، نخست وزير بريتانيا براي مذاکره در شهر کازابلانکا با يکديگر ملاقات مي کنند و در جريان اين مذاکرات نقشه آزادسازي کامل آفريقاي شمالي و حمله به جزيره سيسيل در جنوب ايتاليا طراحي مي شود.

پيمان صلح پيرنه به ابتکار کاردينال دو مازارن ، صدراعظم پادشاه جوان فرانسه ، لويي چهاردهم امضا شد و منجر به آشتي دو قدرت اصلي اروپا گرديد.
مذاکرات صلح از سال 1656 ميلادي ميان 2 کشور آغاز شده بود ، اما به دليل اينکه فيليپ چهارم ،پادشاه اسپانيا مايل نبود ازدواج دخترش شاهزاده ماري ترز با لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه که هر دو 21 سال داشتند ، جزو مفاد قرارداد صلح باشد ، مذاکرات به طول انجاميد.
مازارن زيرک براي اينکه پادشاه اسپانيا از سرسختي دست بردارد ، شايعه قصد لويي چهاردهم براي ازدواج با دختر عمويش مارگريت دوساووا را بر سرزبان ها انداخت.
اما هم زمان به طور پنهاني مذاکرات براي ازدواج پادشاه فرانسه با دختر فيليپ چهارم را دنبال مي کرد.
سرانجام فيلييپ چهارم با شرايط کاردينال دو مازارن موافقت کرد. قرارداد صلح در جزيره فزان در وسط رودخانه بيداسوئا که خاک دو کشور را از يکديگر جدا مي کرد ، امضا شد.
به اين ترتيب در روز 7 نوامبر سال 1659 ميلادي يک پيمان صلح پس از نزديک به يک قرن جنگ ميان فرانسه و اسپانيا امضا شد و به جنگ 2 کشور خاتمه داد.
براساس اين پيمان ، لويي چهاردهم ، پادشاه فرانسه با شاهزاده ماري ترز ، دختر پادشاه اسپانيا ازدواج کرد.ماري ترز جهيزيه اي که شامل بسياري از مناطق مورد مناقشه ميان فرانسه و اسپانيا بود را با خود براي فرانسه به ارمغان آورد و فرانسه به قدرت برتر اروپا تبديل شد.

هوارد کارتر پس از 5 ماموريت کاوش هاي بي وقفه طاقت فرسا در جستجوي تنها مقبره فراعنه که از تعرض و غارت مصون مانده بود ، عاقبت پاداش تلاش هايش را مشاهده کرد.او مي توانست به جهان معتبرترين گنجينه مصر فراعنه را معرفي کند.
کارتر با درستکاري تلگرافي را براي لرد کارناروون که هزينه کاوش هاي او را پرداخته بود ارسال کرده و او را از اين کشف آگاه کرد.دو هفته بعد در حضور لرد کارناروون راه ورودي پلکان سنگي که به درون مقبره راه داشت ، گشوده شد.
هوارد کارتر قانع شده بود که اين مقبره تاکنون مورد تعرض دزدان مقبره هاي باستاني مصر قرار نگرفته است.آثار داخل مقبره نشان مي دادند که اين مقبره متعلق به توتانخامون است.
فرعوني که در سن 18 سالگي درگذشت.اين فرعون جوان که سلطنتي کوتاه داشت 3300 سال انتظار کشيد تا به يک افتخار ابدي دست يابد.
فراعنه سلسله جديد براي اينکه مقبره هايشان مانند اجداد دور دستشان ، سلسله فراعنه قديم مورد تعرض غارتگران قرار نگيرند مقبره هاي خود را در درون صخره هاي دره شاهان تراشيدند و ورودي ها را پنهان کردند.
با اين حال ، با گذشت روزگار، غارتگران توانسته بودند ورودي ها را کشف کرده و مقبره ها را غارت کنند.
هوارد کارتر بر اثر تحقيقاتش متقاعد شده بود از ميان تمام فراعنه اي که نامشان در فهرست ها آمده است ، هنوز يک مقبره دست نخورده وجود دارد. به اين ترتيب او توانست مقبره توتانخامون را کشف کند.
کارتر و کارناروون پس از ورود به داخل مقبره با آثار هنري ، وسايل زندگي روزمره و تخت سلطنت از طلا مواجه شدند.اين هنوز اتاق قبل از مقبره بود و گنجينه واقعي در وراي اين اتاق قرار داشت.
کارتر مانند يک دانشمند واقعي شتاب نکرده و با دقت از نخستين کشفيات صورت برداري مي کند و بعد به جستجوي ساير بخش هاي مقبره مي رود.
در بهار سال بعد ، کارتر در ميان اتاق و مقبره اصلي را مي گشايد و «کوهي از طلا» را کشف مي کند!.
يک صندوق بزرگ از طلا که بيش از 5 متر طول داشت ، در داخل صندوق هوارد کارتر موميايي توتانخامون را مي يابد.
برخلاف ساير موميايي ها از جمله موميايي رامسس دوم که پس از غارت مقبره ها و تابوت هايشان توسط غارتگران از درون تابوت ها بيرون انداخته شده بودند و به دليل هواي خشک عمق مقبره ها سالم مانده بودند ، موميايي توتانخامون به دليل روغن هاي مقدس کاملا خورده شده بود و تقريبا چيزي از آن باقي نمانده بود.
کاوش مقبره توتانخامون که در مجموع داراي 5 سالن بود منجر به کشف بيش از 2000 قطعه اشيايي از طلا و سنگ هاي گرانبها ، از جمله ماسک مشهور چهره توتانخامون شد.
به اين ترتيب ، در روز 4 نوامبر سال 1922 ميلادي ، هوارد کارتر، باستان شناس انگليسي در دره شاهان مصر موفق شد ورودي مقبره توتانخامون را کشف کند.
کارتر به کمک حمايت مالي لرد کارناروون موفق به اين کار گرديد و اين 2 نفر شايستگي اين را دارند که جزو بزرگترين کاشفان مصرشناس قرار گيرند.
امروز ، مجموعه گنجينه توتانخامون در موزه قاهره نگهداري مي شود و تماشاي آن همواره براي بازديدکننده هيجان آور و حيرت انگيز است. هوارد کارتر در روز 2 مارس 1939 در اوج شهرت در شهر لندن درگذشت.

اين کودتا که بدون حمايت واقعي مردم انجام شد در واژگان بلشويک ها (که بعدها کمونيست ناميده شدند) انقلاب اکتبر نام گرفت زيرا براساس تقويم رومي که در روسيه قديم تا روز 14 فوريه سال 1918 ميلادي رايج بود ، اين حوادث در شب 25 و بامداد 26 اکتبر رخ داده بودند.
هنگام کودتاي بلشويک ها ، مردم پايتخت از وقايعي که در پيرامونشان رخ مي داد بي اطلاع بوده و متوجه هيچ اتفاقي نشدند.شب زنده داران به عادت هميشگي در خيابان نوسکي ، گردشگاه پايتخت پرسه مي زدند.
ابتکار اين کودتا به 23 اکتبر، حدود دو هفته قبل از انجام آن (براساس تقويم گريگوري) سال 1917 ميلادي بازمي گشت.
در اين روز ، لنين ، رهبر بلشويک ها مخفيانه پناهگاهش در فنلاند را براي شرکت در يک کميته مرکزي حزبش ترک کرد.او در جلسه کميته لزوم شورش مسلحانه را به تصويب رساند و بر اجراي آن تاکيد کرد.
لنين مي خواست دموکراسي نوپاي روسيه که چندماه قبل از اين تاريخ با سقوط امپراتوري تزاري برقرار شده بود را سرنگون کرده و با الهام از اصول مارکسيستي يک ديکتاتوري پرولتاريا را در روسيه برقرار سازد.
لنين پس از خاتمه جلسه فورا به پناهگاهش در فنلاند بازگشت و تروتسکي معاونش عهده دار تدارک اين شورش مسلحانه شد.
الکساندر کرنسکي ، رئيس دولت موقت روسيه ، تصور نمي کرد که گروه کوچک بلشويک ها يک خطر بالقوه براي دموکراسي نوپاي روسيه باشند.
با اين حال ، بلشويک ها علي رغم تعداد نسبتا اندک از نظر تبليغات و شعارهاي فريبنده بسيار فعال بودند.
آنها توانستند با ترويج 3 شعار بسيار موثر بسياري از سربازان پادگان پتروگراد را به سوي خود جذب کنند: «صلح فوري» ، روسيه در آن زمان در کنار دموکراسي هاي غربي عليه امپراتوري آلمان و اتريش مي جنگيد ، «زمين براي دهقانان» ، «تمام قدرت براي سويت ها» ، سويت ها در زبان روسي به مفهوم شوراها يا هيات هاي تصميم گيري بودند و از نظر دموکرات هاي واقعي سويت ها در حکم دستيابي به يک دموکراسي حاکم محسوب مي شدند.
ملوانان کرونشتاد و سربازان پادگان پتروگراد مفتون اين 3 شعار شدند.زمان اقدام بلشويک ها براي به دست گرفتن قدرت فرا رسيده بود.
لنين بارديگر به روسيه بازگشت.او در جريان يک جلسه جديد کميته مرکزي در روز 29 اکتبر موفق شد تصميم شورش مسلحانه را علي رغم مخالفت کامنف و زينوويف ، 2 عضو برجسته بلشويک ها ، که از يک شکست احتمالي بيم داشتند ، به کميته مرکزي تحميل کند.
در روز 6 نوامبر سال 1917 ميلادي ، ماموران پليس دولت موقت يک چاپخانه حزب بلشويک را تعطيل کردند.اين اقدام موقعيت مناسبي که بلشويک ها در انتظار آن براي اجراي نقشه خود بودند را فراهم کرد.
در جريان اين روز ، مطابق با دستورات کميته نظامي انقلابي ، بلشويک ها از همبستگي سربازان قلعه پتر - پل اطمينان پيدا کردند و بدون جلب توجه تمام پل هاي پايتخت را در دوسوي رودخانه نوا تحت کنترل خود درآوردند.
هنگام شب ، آنها بدون ايجاد سر و صدا ايستگاه ها ، دفاتر پست و ساير مراکز حساس را اشغال کردند.
در آن زمان کرنسکي در پتروگراد نبود.وزيران دولت موقت پس از آگاهي از کودتاي بلشويک ها در کاخ زمستاني تزارهاي روسيه پناه گرفتند.
آنها براي دفاع از پايتخت و کاخ فقط يک واحد کوچک نظامي را که از 1300 سرباز ، قزاق و دانشجويان افسري و تعدادي داوطلب زن تشکيل شده بود ، در اختيار داشتند.
بلشويک ها و طرفداران لنين کاخ زمستاني را محاصره مي کنند و 5000 ملوان و سربازان کرونشتاد نيز به آنها مي پيوندند.
در روز 7 نوامبر ، لنين براي اينکه به کودتاي خود وجهه انقلابي دهد ، دستور مي دهد ناوجنگي «وحشت» که در چند صد متري کاخ زمستاني در يکي از شاخه هاي رودخانه نوا پهلو گرفته بود به سوي کاخ شليک کند.
پس از شليک 30 گلوله توپ به سوي کاخ زمستاني ، بلشويک هاي مسلح به داخل کاخ رخنه مي کنند.وزيران دولت موقت دستگير مي شوند.مدافعين کاخ که زنده مانده بودند ، آزاد شدند.
کودتاي بلشويک ها که «انقلاب اکتبر» نام گرفت به موجويت دولت موقت خاتمه مي دهد.لنين بلافاصله پس از بدست گرفتن قدرت ، ابزار ديکتاتوري را به راه انداخت.
مطبوعات بورژوا تعطيل شدند. يک ماه پس از کودتا ، در روز 7 دسامبر پليس امنيتي وحشتناک بلشويک ها «چکا» تاسيس شد.در روز 20 دسامبر هرگونه اعتصاب ممنوع گرديد.
به اين ترتيب ، در شب 6 و بامداد 7 نوامبر سال 1917 ميلادي (براساس تقويم گريگوري) بلشويک ها براساس يک نقشه از پيش طراحي شده مراکز عمده تصميم گيري و حساس شهر پتروگراد را تصرف کردند.
آنها در اين کودتا که نام «انقلاب اکتبر» را بر آن نهادند ، دولت موقت کرنسکي و دموکراسي نوپاي روسيه را سرنگون کردند.
ديکتاتوري پرولتاريا برقرار شد و ده ها ميليون نفر از مردم روسيه به اردوگاه هاي کار اجباري در سيبري اعزام شدند و هر صدايي را پليس مخوف امنيتي در گلوله خفه کرد.
علي رغم اين اقدامات خشونت بار به دليل بسته بودن مرزها ، اخبار اين فجايع به طور کامل به گوش جهانيان نمي رسيد و برخي از افراد در گوشه و کنار جهان به اين حکومت دل بسته و به آن اميدوار بودند.
تا اينکه 70 سال مي گذرد ، اتحاد شوروي از هم مي پاشد و تخيل واهي ديکتاتوري پرولتاريا و کمونيسم به تاريخ مي پيوندد.

لويي سيزدهم وارد شهر ويراني شد كه اغلب ساكنان آن به دليل قحطي ناشي از محاصره طولاني جان سپرده بودند.
هانري چهارم پادشاه فرانسه و پدر لويي سيزدهم 30 سال پيش از اين تاريخ براساس «پيمان نانت» شهر و بندر لا روشل را مكان امني براي سكونت پروتستان ها به رسميت شناخته بود و پيروان اين مذهب مي توانستند با خودمختاري در كمال آسودگي در آن زندگي كنند.
پس از قتل هانري چهارم به دست يك كاتوليك متعصب ، ماري دومديسي ملكه و نايب السلطنه فرانسه شد تا پسرش لويي به سن بلوغ برسد. در آن دوره آشوب هاي بي وقفه اي در سراسر فرانسه رخ دادند.
ساكنان بندر لاروشل به تحريك انگليسي ها مرتكب بي احتياطي شده و عليه پادشاه فرانسه دست به شورش زدند.
دوك دو بوكينگهام كه عامل تحريك اهالي پروتستان مذهب بندر لاروشل بود ، گروهي از نظاميان انگليسي را در جزيره «ره» روشل مستقر كرد.
لويي سيزدهم پس از نشستن به تخت سلطنت كاردينال دوريشوليو را به مقام صدراعظم فرانسه منصوب كرد. يكي از نخستين اقدام هاي كاردينال دوريشوليو فرونشاندن فتنه بندر لاروشل بود.
ريشوليو دستور محاصره بندر لاروشل را داد و شخصا فرماندهي نيروهاي نظامي را به عهده گرفت. محاصره لاروشل بيش از يكسال به طول انجاميد.
روح مقاومت لا روشل ، ژان گيتون شهردار اين شهر ، يك اسلحه ساز فعال بود كه موفق شد روحيه محاصره شدگان را به خوبي حفظ نمايد. گيتون سوگندخورده بود اولين نفري كه از تسليم شدن حرف بزند را به قتل برساند و گفته بود حتي اگر يك مرد براي بستن دروازه ها باقي بماند ، براي دفاع از روشل كافي است اما ريشوليو تصميم داشت هر چه سريعتر به اين غائله خاتمه دهد.
كاردينال دوريشوليو دستور داد براي بستن بندر روشل به روي كشتي هاي انگليسي سدي در مقابل بندرگاه احداث شود و براي جلوگيري از امدادرساني از راه هاي زميني فرمان ساختن استحكاماتي به طول 12 كيلومتر را در پيرامون لاروشل داد.
در زماني كه مردم روشل به سختي در مقابل قحطي و گرسنگي مقاومت مي كردند ، دوك دو بوكينگهام در بندر پرتسموث انگلستان در تدارك يك ناوگان كمك رساني براي مردم روشل بود اما در 23 اوت سال 1628 ميلادي توسط شخصي به نام جان فولتون به قتل مي رسد.
برخي از مورخان معتقدند ، فولتون يك عامل كاردينال دوريشوليو بود كه براي قتل بوكينگهام اجير شده بود.
مردم لاروشل با مرگ بوكينگهام ديگر اميدي به رسيدن كمك هاي غذايي نداشتند و مقاومت آنها بر اثر گرسنگي درهم شكسته شده و دسته دسته جان مي سپردند. كار به جايي رسيد كه ژان گيتون شجاع ترجيح داد تسليم شود تا شاهد مرگ تدريجي مردم شهر نباشد.
كاردينال دوريشوليو پس از تسليم شدن بندر لاروشل شجاعت ژان گيتون را تحسين كرد و او را به اسارت نگرفت. لويي سيزدهم پادشاه فرانسه كه از اين پيروزي خشنود بود ، شورشيان را عفو كرده و پيمان صلح آلس را امضا نمود.
لويي سيزدهم بر تسامح مذهبي تاكيد ورزيد اما مزاياي نظامي كه به پروتستان ها اعطا شده بود را كاهش داد.
به اين ترتيب ، در روز اول نوامبر سال 1628 ميلادي بندر لاروشل تسليم شد و محاصره اين بندر فرانسوي پروتستان نشين به پايان رسيد.
لويي سيزدهم پادشاه فرانسه و كاردينال دوريشوليو صدراعظم با تدبيرش براي اجتناب از دامن زدن به خصومت هاي مذهبي شورشيان لاروشل را مشمول عفو قرار داده و بر تسامح مذهبي در كشور فرانسه تاكيد كردند.
اما سال ها بعد لويي چهاردهم پادشاه فرانسه تعهد پدر بزرگش هانري چهارم و پدرش لويي سيزدهم در مورد تسامح مذهبي در قبال پروتستان هاي فرانسه را زير پا گذاشت و مرتكب فجايع بزرگي در حق پيروان اين مذهب كه اتباع وي محسوب مي گشتند ، شد.

جيمز حرفه دريانوردي را نزد ماهيگيران محلي زادگاهش آموخت و به زودي نشان داد که يک دريانورد منحصر به فرد و يک نقشه کش نابغه مسيرهاي دريايي است.
سرانجام ، جيمز کوک در ميان دريانوردان انگليسي شهرت يافت و به عنوان يک ناخداي ماهر شناخته شد.
دولت انگلستان به او ماموريت اکتشاف سرزمين هاي جنوبي و اقيانوس آرام را داد.
در روز 28 اوت سال 1768 ميلادي ، جيمز کوک با يک کشتي بادباني کوچک بندر پليموت را ترک کرد.
او پس از چندين ماه دريانوردي به جزيره تائيتي رسيد سپس جزاير سوسيتي را کشف کرد.کوک نيوزيلند را دور زد و به اکتشاف سواحل استراليا پرداخت.
او پس از 2 سال به انگلستان بازگشت در حالي که 30 هزار نمونه از گونه هاي گياهي و جانوري مناطق اقيانوسيه را با خود به ارمغان آورده بود.
کوک در دومين سفر خود به جستجوي يک قاره احتمالي جنوبي پرداخت و به دايره قطب جنوب رسيد.
جيمز کوک در جريان سومين سفر دريايي اش در روز 18 ژانويه سال 1778 ميلادي مجمع الجزاير هاوايي را کشف کرد.سپس به سوي تنگه برينگ حرکت کرد تا به جستجوي فرضيه وجود يک مسير شمال به غرب بپردازد اما چنين مسير فرضي را نيافت و دوباره مسيري که طي کرده بود را در پيش گرفت.
جيمز کوک در روز 14 فوريه سال 1779 ميلادي در نتيجه يک بي احتياطي توسط بوميان مجمع الجزاير هاوايي به قتل رسيد.
به اين ترتيب ، در روز 27 اکتبر سال 1728 ميلادي جيمز کوک دريانورد و کاشف مشهور انگليسي در يورکشاير و در خانواده اي از طبقه کارگران کشاورزي متولد شد.
جيمز کوک از همان آغاز آموختن حرفه دريانوردي نبوغ خود را به عنوان يک دريانورد منحصر به فرد نشان داد.
جيمز کوک پس از کشف سرزمين هاي ناشناخته جنوبي اقيانوس آرام و جزاير اين اقيانوس پهناور در سن 51 سالگي توسط بوميان مجمع الجزاير هاوايي به قتل رسيد.

يك روز در سال 1837 ميلادي ، رولاند هيل 42 ساله, يك آموزگار پيشرو و آينده نگر زن جواني را مشاهده مي كند كه پس از رفتن نامه رسان به سختي مي گريد.
رولاند جوياي ماجرا مي شود.زن جوان مي گويد به دليل اين كه نمي توانست هزينه نامه اي كه شوهرش براي او فرستاده بود را پرداخت كند ، نامه رسان از دادن نامه خودداري كرده است.
رولاند مبتكر كه داراي آشناياني در دولت بود ، گزارشي را تهيه مي كند و آن را براي لرد ملبورن نخست وزير بريتانيا ارسال مي نمايد.
در اين گزارش تحت عنوان «اصلاح پست: اهميت و قابل اجرا بودن» او پيشنهاد مي كند هزينه ارسال نامه از پيش و به يك قيمت مشابه بدون توجه به مسافت در كشور پرداخت شود.
پرداخت با چسباندن يك تمبر و زدن يك مهر تضمين مي شد. اصلاح سيستم پست در اوت سال 1839 در پارلمان تصويب مي شود.
نخستين تمبر پست به قيمت يك پني اين امكان را مي داد تا نامه اي به وزن 14 گرم به هر نقطه از بريتانيا ارسال شود.
اين تمبر به «پني سياه» شهرت يافت زيرا در زمينه سياه آن تصوير 15 سالگي ملكه ويكتوريا نقش شده بود.
«پني سياه» به دليل سهولتي كه در ارسال نامه ها ايجاد كرد با استقبال فراواني رو به رو شد.
به اين ترتيب ، در روز 6 مه سال 1840 ميلادي به ابتكار يك آموزگار نخستين تمبر پست در شهر لندن متولد شد. تمبر پست در ارسال نامه ها تحولي را ايجاد كرد و موجب تسهيل ارسال نامه ها شد.
پس از بريتانيا به تدريج تمبر پست در ساير كشورهاي اروپا و جهان باب شده و دشواري ارسال نامه به امري عادي تبديل شد.

در تابستان سال 1859 ميلادي در حوالي سولفرينو ، يک روستا در شمال ايتاليا ، «هنري دونان» بازرگان جوان اهل ژنو شاهد نبرد خونيني ميان نيروهاي ارتش اتريش و ارتش هاي متحد فرانسه و ايتاليا بود.
او شاهد بود که در اين نبرد هزاران مجروح بدون آنکه کمکي به آنها بشود جان خود را از دست دادند ، در حاليکه ، اگر خدمات بهداشتي موثري وجود داشت ، اغلب آنها زنده مي ماندند.
در سال 1862 ميلادي «هنري دونان» اثر مشهور خود «يک خاطره از سولفرينو» را منتشر مي کند و در آن پس از توصيف صحنه هاي وحشتناک اين جنگ ، پيشنهاد تاسيس سازمان هاي امدادرساني براي مراقبت از مجروحان جنگي را در تمام کشورهاي جهان در هنگام جنگ مي دهد.
در عين حال دونان پيشنهاد تصويب يک پيمان بين المللي را مي دهد که حمايت از اين سازمان هاي امدادرساني بهداشتي و مجروحان از سوي طرفين متخاصم به رسميت شناخته شود.
در جريان کنفرانس بين المللي ژنو که از روز 26 تا 29 اکتبر سال 1863 با حضور 34 نماينده از 16 کشور جهان تشکيل شد ، در روز پاياني اين کنفرانس ، روز 29 اکتبر ، شرکت کنندگان با تاسيس يک کميته بين المللي امداد براي نظاميان مجروح موافقت مي کنند.
به عنوان نشانه يک صليب سرخ رنگ بر زمينه اي سفيد که برخلاف پرچم سوئيس که صليب سفيد رنگ بر زمينه اي سرخ است ، انتخاب مي شود.
در سال 1875 ميلادي نام اين کميته به سازمان بين المللي صليب سرخ تغيير مي يابد.
به اين ترتيب ، در روز 29 اکتبر سال 1863 ميلادي سازمان بين المللي صليب سرخ به همت «هنري دونان» بشردوست ، در جريان کنفرانس ژنو تاسيس مي شود.
سازمان صليب سرخ در جريان دو جنگ جهاني اول و دوم در قرن بيستم ، کارايي خود را براي امداد به مجروحان ، ثبت نام سربازان ، اسيران ، پناهندگان و قربانيان ، نشان داده و مسووليت رساندن نامه هاي سربازان و توزيع کالاهاي امدادي را به عهده مي گيرد.
امروز سازمان صليب سرخ و سازمان هلال احمر مترادف آن در کشورهاي اسلامي ، در زمان صلح نيز مانند زمان جنگ فعال بوده و هنگام وقوع بلاياي طبيعي ، درگيري هاي قومي ، شيوع بيماري ها و بسياري از موارد بشردوستانه ديگر به ياري مصيبت زدگان مي شتابد.

در روز 19 ژوييه سال 1870 ميلادى ناپلئون سوم، امپراتور فرانسه در اقدامى نسنجيده و شتابزده به پادشاه پروس اعلان جنگ مى دهد.
او هنگام اعلان جنگ به پروس به خود زحمت اطمينان يافتن از حمايت كشورهاى رقيب پروس را در اين جنگ نداد و حتى امكانات نظامى فرانسه را بررسى نكرد.
در حالى كه پروس و متحدانش به لطف نظم و انضباط سازمانى و خطوط راه آهن منظم به راحتى 600 هزار سرباز مجهز را بسيج كردند ، فرانسه به زحمت توانست 250 هزار نفر را به جبهه اعزام كند.فرانسه در همان نخستين روزهاى جنگ متحمل شكست هاى سختى شد.
در نبرد سدان ناپلئون سوم امپراتور فرانسه و ارتش سدان به محاصره نيروهاى پروسى درآمده و در زير آتش توپخانه هاى سنگين پروسى ها در روز دوم سپتامبر سال 1870 ميلادى ارتش فرانسه در سدان تسليم پروسى ها شد.علاوه بر 83 هزار سرباز فرانسوى ، ناپلئون سوم امپراتور فرانسه نيز به اسارت پروس درآمد.
در اين هنگام آخرين اميد فرانسه ، ارتش 180 هزار نفرى پادگان متز بود كه فرماندهى آن را مارشال بازن به عهده داشت.مارشال بازن به اميد برقرارى دوباره سلطنت بوربون ها با اوژنى همسر ناپلئون سوم امپراتور فرانسه به مذاكره مى پردازد.
اوژنى كه همسرش به اسارت پروسى ها درآمده بود با بازگشت بوربون ها به سلطنت مخالفت مى كند.مارشال بازن نيز به تلافى پادگان متز و ارتش 180 هزار نفرى آن را بدون شليك يك گلوله به پروسى ها تسليم مى كند.
تسليم بازن موجى از حيرت را در فرانسه برمى انگيزد زيرا حلقه محاصره پاريس توسط پروسى ها هر لحظه تنگتر مى شد.ئون گامبتا نخست وزير فرانسه بازن را به خيانت محكوم مى كند.
پس از سقوط امپراتورى ناپلئون سوم و استقرار حكومت جمهورى مارشال بازن محاكمه نظامى شده و به مرگ محكوم مى شود اما مارشال مك ماهون دوست قديمى بازن كه در آن هنگام رييس جمهور فرانسه بود ، بازن را عفو مى كند.
به اين ترتيب ، در روز 27 اكتبر سال 1870 ميلادى مارشال فرانسوا آشيل بازن بدون شليك يك گلوله پادگان متز و 180 هزار سرباز آن را به ارتش پروس تسليم مى كند.
بازن پس از جنگ محاكمه نظامى و به مرگ محكوم مى شود اما مارشال مك ماهون رييس جمهور فرانسه او را عفو مى كند.
بازن با همدستى دوستانش موفق به فرار از فرانسه مى شود و در سال 1888 ميلادى در شهر مادريد توسط يك وطن پرست فرانسوى به قتل مى رسد.
مجسمه امامقلی خان شاملو در جزیره قشم
این مقاله نیازمند ویکیسازی است. لطفاً با توجه به راهنمای ویرایش و شیوهنامه آن را تغییر دهید.
در پایان، پس از ویکیسازی این الگوی پیامی را بردارید.
مجسمه امامقلی خان شاملو در جزیره قشمامامقلی خان شاملو (مرگ ۱۰۱۲ هجری خورشیدی) از سرداران جنگی و حاکمان زمان شاه عباس یکم صفوی است. او گرجی الاصل بود و فرماندار (بیگلربیگی) ایالت فارس به همراه بوشهر و بحرین بود. امامقلی خان به دستور شاه صفی در قزوین کشته شد.
او حکمران فارس در زمان شاه عباس یکم بودهاست و ایرانیان به فرماندهی او (و با کمک انگلیسیها) پرتغالیها را از منطقه هرمز بیرون میکنند. امام قلی خان در دوران پادشاهی شاه عباس کبیر به اوج قدرت و محبوبیت رسید و در شیراز صاحب دم و دستگاهی شد.
او پسر اللّه وردی خان شاملو قوللرآقاسی (رئیس غلامان شاهی) بود که سردار شاه عباس یکم و از سوی پدر گرجی بود. پس از فوت پدر در سال بیست و هفتم پادشاهی شاه عباس اول بجای وی به امیرالامرایی فارس و سپهسالاری ایران گماشته شد. در سال ۱۰۲۶ ه' . ق. هنگامی که خلیل پاشا وزیر اعظم عثمانی به آذربایجان تاخت از مقام سپهسالاری معزول گردید. وی در قلمرو حکومت خود تسلط کامل یافت و جزایر قشم و هرمز و متعلقات آنها را بفرمان شاه عباس از پرتغالیان گرفت و از مغرب تا حدود بصره پیش رفت ، چنانکه سراسر خاک فارس و کوهکیلویه و لارستان و بنادر جنوب ، از بندر جاسک تا شطالعرب و تمام جزیرههای خلیج فارس در قلمرو حکومت او قرار گرفت و او همیشه از بیست و پنج تا سی هزار سوار زبده مجهز جنگاور در اختیار داشت و با آنکه در فارس صاحب اختیار مطلق و مانندپادشاه مستقلی حکومت میکرد هیچگاه سر از اطاعت شاه عباس نپیچید و همیشه برای اجرای دستورهای او آماده بود. او توانگرترین حاکمان ایران بود. با آنکه همه ساله هدیههای گرانبهایی برای شاه عباس میفرستاد داراییش بقدری بود که مخارجش با مخارج شاه برابری میکرد. پس از مرگ شاه عباس جانشین او شاه صفی در سال ۱۰۴۲ ه' . ق. امامقلیخان را با سه پسرش از فارس احضار کرد و در قزوین بناجوانمردی سر برید.
فتح هرمز
جزیرۀ هرمز تا حدود قرن هشتم هجری جرون نام داشت و بندری بنام هرمز در نزدیکی شهر میناب کنونی در ساحل دریا محسوب میباشد(از حاشیه برهان مصحح دکتر معین ذیل کلمه جرون)این بندر مدتها درتصرف پرتغالیان بود و مستحکمترین تأسیسات نظامی خود را به مناسبت موقعیّت جغرافیائی آن در آنجا ایجاد کرده بودند و در اوائل قرن یازدهم به تصرف سپاهیان ایران در آمد.
در جنگ ایران و پرتغال و فتح هرمز در ۱۰۳۱ ه.ق امامقلی خان بر طبق نقشه که داشت ابتدا امر داد که در جزیرۀ قشم راه آب شیرین را بر پرتغالیها بستند و عامل امیر هرمز را بر جلفار (رأس الخیمه)در عمان بشورش به ضد ساخلوی پرتغال واداشت و عامل مزبور به مدد افراد محلی جلفار را از چنگ پرتغالیها بدر برد و از آن طریق نیز راه آب شیرین و آذوقه بر پرتغالیهای هرمز بسته شد سپس با این عنوان که جزیرۀ هرموز قبل از ورود پرتغال خراجگذار خان لار بوده و حالیه نیز باید به همان روش عمل کند،از پادشها هرمز مطالبۀ خراج کردند.
لیکن پرتغالیها این دعوا را خلاف حاکمیّت خود داشته به سختی رد کردند بهانه برای حمله مستقیم به هرمز که مقدمات آن تهیه شده و بدست امام قلی خان افتاده بود.قبل از اینکه لشکریان ایران مستعد حمله به هرمز شوند فرماندۀ پرتغالی هرموز برای باز کردن راه آب شیرین از قشم به آن جزیره تعرض کرد و در رجب ۱۰۳۰قسمتی از آن را مسخر ساخته به عجله برای حفظ ساخلو پرتغالی قلعه در آنجا ساخت امام قلی خان در ربیع الاول سال۱۰۳۱با پنج هزار سپاهی به بندر جرون آمد و فوراً قسمتی از همراهان خود را به سرکردگی اماقلی بیگ ممسنی به تسخیر قلعه پرتغالی قشم فرستاد سپاهیان ایران از خشکی و جهازات انگلیس از دریا قلعه را به باد گلوله گرفتند در این وقت قریب ۲۵۰عرب از مردم جلفار و دولت پرتغالی از قلعه دفاع میکردند و روی فریره فرمانده بحری هرموز نیز در میان ایشان بود. ساخلو پرتغالی و عرب بزودی احساس کردتد که در مقابل حملات لشکریان ایران و توپها و جهازات انگلیس نمیتوانند کاری از پیش ببرند به این جهت دست از دفاع برداشتند و فرمانده خود را به تسلیم مجبور ساختند و ایشان تسلیم شدند پرتغالیها و فرمانده بحری هرموز را انگلیسیها به کشتی خود بردند ولی اعراب و ایرانیانی که به دشمن پیوسته بودند بدست سپاهیان اما قلی خان افتادند وبه جرم همدستی با کفارو خیانت به قتل رسیدند بعد از فتح لشکریان قشم لشکریان اما قلی خان قسمتی از قوای خود را به عنوان ساخلو در آن جزیره گذاشت و با کشتیهای انگلیس به بندرعباس آمدند.
تا نواقصی خود را رفع کرده و برای حمله به هرمز مهیا شوند قوای بحری انگلیس در ربیع الثانی ۱۰۳۱به کنار جزیرۀ هرمز لنگر انداخته و در آنجا انتظار کشیدند تا سپاهیان امام قلی خان هم از خشکی برسند. بعد از رسیدن این لشکر متحدین ایرانی و انگلیسی در ۲۷ ربیع الثانی به محاصرۀ قلعه نظامی هرمز پرداختند و آنجا را سرانجام در۱۰جمادی الثانی این سال مسخر ساختند .اسرای پرتغالی که قریب سه هزار تن بودند، مطابق قرارنامه تسلیم انگلیسیها و به هندوستان منتقل شدند و اسرای عرب و ایرانی را گرفته و به جرم خیانت کشتند و سرهای ایشان را به بندرعباس بردند . غنایم و خزائن و اسلحه و توپهای پرتغالی هرمز به دست سپاهیان ایرانی و ملاحان انگلیسی افتاد ولی اغلب آنها نصیب ایرانیها شد و انگلیسیها سهم خود را به ایرانیان فروختند .پادشاه هرمز یعنی محمودشاه برادر فیروز شاه که درذی القعدۀ۱۰۱۷هجری به جای برادر نشسته و به ذلت تمام در این مدّت تحت تبعیّت فرماندۀ پرتغالی و نائب السلطنه هندوستان اسمی از سلطنت داشت اسیر سپاهیان ایران شد و با گرفتاری او در دهم جمادی الثانی ۱۰۳۱سلسلۀ ملوک هرمز که چندین قرن گاهی با اعتبار و استقلال و مدتی تحت حمایت حمایت سلاطین پرتقال و اسپانیا سلطنت میکردند برافتاد .
بعد از مرگ شاه عباس رشک وکینه شاه صفوی جانشین شاه عباس و مادر او و یکی از نزدیکان او به نام اعتماد الدوله اداره میشد و این دو نفر نسبت به امام قلی خان و فرزندان او نهایت حسادت میورزیدند و آنها را برای سلطنت شاه صفوی خطری جدی میدانستند از این رو همواره در صدد بودن تا او و فرزندانش را نابود کنند در این ایام سلطان مراد امپراطور ترک به شهر تبریز حمله آورده و آن را خراب کرده بود اعتماد الدوله و اطرافیان او از شاه صفوی خواستند که فرصت را غنیمت شمارده و از تمام حکام ولایات از جمله امام قلی خان حاکم فارس بخواهید که با لشکریان خود به قزوین برود و خود نیز به آنجا رفت تا از نزدیک بر جریان امور نظارت داشته باشد چون این دستور به امام قلی خان رسید فورا با وجود کهولت سن و ضعف مزاج با تمام وجود به تجهیز قوا پرداخت و با سه فرزند بسوی قزوین حرکت کردند.پسران او که خطر را احساس میکردند هر چند کوشیدند پدر را از سفر باز دارند موفق نشدند.
بیرون رفتن هرمز از چنگ پرتقال بزرگترین ضربتی بود که در خلیج فارس به ایشان وارد آمد .چه این نقطه آخرین پناهگاه قوای بحری پرتغال در خلیج فارس بود و میکوشیدند که با نگاهداری آن نقطۀ بسیار مهم باز تجارت سواحل و جزایر را تحت نظارت خود داشته باشند. امّا خوشبختانه با از دست دادن این جریره ،امید پرتغالیها به یأس مبدل گردید و هرمز پس از ۱۱۸ سال (از۹۱۳-۱۰۳۱)از دست بیگانگان خارج شد.
پایان زندگی
در قزوین وقتی همه جمع شدند به دستور شاه صفوی سه شبانه روزبه جشن و شادی پرداختند.امام قلی خان به علت پیری و ناتوانی از حضور در جشن عذر خواست و شاه عذر او را پذیرفت.اما پسرانش در جشن شرکت کردند.بعد از سه روز جشن و شادی شاه صفوی نا گهان از مجلس خارج شد و به اتاقی دیگر رفت ساعتی بعد چند دژخیم قوی هیکل با جماعتی داخل تالار عمومی شدند و سه فرزند امام قلی خان بردند و سر بریدند .سرها را در سینی به حضور شاه صفوی آوردند شاه صفوی دستور داد سرها را نزد امام قلی خان ببرند و سر او را نیز جدا سازند و هر چهار سر به حضور او برگردانند میگویند وقتی دژخیمان وارد محل سکونت امام قلی خان شدند او مشغول نماز بود و چون از قصد آنها آگاه شد مهلت خواست تا نماز به پایان رساند قبول کردند , امام قلی خان با متانت و بدون ذرهای ترس نماز را تمام کرد و آماده شد تا سرش را ببرند و چنان کردند سرها را نزد شاه صفوی بردند و او هر چهار سر را به حرم خانه نزد مادرش فرستاد و بعد از آن به نائب الحکومه فارس دستور داد تمامی فرزندان امام قلی خان را بلا درنگ بکشند تا از آن مرد بزرگ نسلی باقی نماند.
در باب او نوشتهاند که مردی شجاع و بخشنده و مردم مدار و طرفداراهل ادب و هنر بود و در طول بیست و پنج سال پیکار با دشمنان هرگز شکست نخورد.او زبده ترین سربازان را زیر فرمان داشت و با قدرت و شوکت زندگی میکرد تا سرانجام همچون بسیاری از مردان بزرگ تاریخ قربانی حسادت و دسیسه فرومایگی شد که برای چند صباحی حکومت از هیچ جنایتی ابا ندارند.
آغازسقوط امپراتوري آزتك
امپراتور اينکا اسير پيزارو شد
هاييتي تاسيس شد
كشتار سنت برايس
پايان مناقشه مرزي ايتاليا و يوگسلاوي
سرنوشت تلخ مردي با ماسک آهنين
پايان جنگ بزرگ،تسليم امپراتوري آلمان
پرتغال بندر گوا هندوستان را تصرف كرد
دوره ميجي،بيداري ژاپن قرون وسطايي




